تشنه هستم و آب مي خواهم
جرعه اي التهاب مي خواهم
خسته ام از حضور دائم تو
اي ستاره ، شهاب مي خواهم
عشقها را به دور ميريزم
دوستي هاي ناب مي خواهم
زنده هستم و سبز مي بينيد
ابرها آفتاب مي خواهم
* * *
چه دروغي چه قدر دلتنگم
در حقيقت طناب ميخواهم







چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

 

مشترک گرامی ...

همیشه این اس ام اس که میرسد میدانم که باز قبض موبایل را نپرداخته ام  و خط یکطرفه شده و باید بروم دفتر خدمات ارتباطی و باز درخواست قبض جدید و بانک و ...

سرسری از متن اس ام اس میگذرم که یک دفعه حس میکنم شکل و شمایل متن آشنا نیست

خوب بله دقیقا نا آشناست

اس ام اس جدید ایرانسل این بود:

مشنرک گرامی:

تولدتان کبارک

همراه اول، همراه لحظه های خوش شما

...

البته این همه ماجرا نبود، gmail را که باز میکنم یک نامه از پرتال شرکت توانیر برایم آمده است

با هیجان باز میکنم که میبینم باز هم پیام تبریک تولد است

این دقیقا متن ای میل توانیر است:

"جناب آقای فاطمه اعلم،

ما از شرکت توانیر ، تولدی بسیار شاد و فرخنده را برای شما آرزو میکنیم.

بهترینها را از صمیم قلب برای شما خواهانیم و امیدواریم همیشه در سراسر لحظه های زندگی موفق و سربلند باشید.

شرکت مادر تخصصی توانیر

هیچ وقت تبریک روز تولد را به آنان که دوستشان دارید ، فراموش نکنید."

...

شرمنده مثل این که من بدجور همه را دچار تضاد میکنم

...

اینها نه فقط همه ماجرا نبود بلکه اصلا ماجرا این نبود

ماجرا زاده شدنی بود که آدمهایی عزیز به بهترین شکل برایم ماندگارش کردند

بیش از 70 پیام و اس ام اس و ای میل و بیشمار تماس تلفنی

ممنون از همه شما

شادمانه باشید

 

 

نسرین
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

 

 

یک عالمه نوشتم که بگویم نقطه کار من تغییر کرده و یک جای عجیبی بایاس شده ام  و سیگناالی اگر به من برسد بوی دفاع از اوضاع این روزهای را بدهد سریع برش میزنم و ... اما دیدم این حرفهای الکترونیکی به من نمیاید

ساده بنویسم بعد از یک عالمه نوسان و بالا و پایین و کش و قوس چند روزی است حس میکنم به ثبات رسیده ام، شرایط این روزها را پذیرفته ام، از شنیدن خبر ها دندان قروچه نمیکنم زیر لب میگویم دلیری ده و تمام

برنامه های امسالم را نوشته ام و زده ام به دیوار اتاق، بساط فیلم و کتاب را پهن کرده ام، رفقا هم کم نگذاشته اند، این روزها دارد بوی روزهای خوب زندگی را میدهد

نسرین
پيام هاي ديگران ()
چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

 

بگذرید

          روزهای سخت غمزده

روزهای حسرت مدام

بگذرید

نسرین
پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸

 

این روزها کتاب میخوانم

فرزندان استر: مجموعه مقالاتی در باره ی تاریخ و زندگی یهودیان در ایران

و سعی میکنم آرام باشم و انتظار کشیدن را یاد بگیرم

نسرین
پيام هاي ديگران ()
چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

 

فیلم Milk رو چند هفته پیش دیدم. این فیلم، ماجرای واقعی جامعه همجنس گرایان آمریکا به رهبری هاروی میلکه که برای رسیدن به حقوق مدنی خودشان تلاش میکنن. فیلم بیش از آن که بر جنبه هم جنس گرایی استوار باشه به تلاش برای رسیدن به حق استواره. این که جامعه ای با این شرایط خاص که از سوی رسانه‏ها، مردم، مذهبیون و سیاسیون به شدت تحقیر و محکوم میشن، این که هیچ دلیلی بر حقانیتشون ندارن، این که بیمار و منحرف و حتی شایسته تنبیه و مزاجات تشخیص داده میشن، اما یاد میگیرن که چطور دست به یک سازماندهی بزرگ بزنن،‌ چطور قواعد بازی رو درک کنن، چطور جمع بشن، ‌چطور تبلیغ کنن،‌ چطور تهدید کنن تا این که درنهایت حقوق خودشون رو به دست بیارن.

درسته که هاروی در پایان فیلم کشته میشه اما مهم اینه که نه به دست یکی از دشمنان اصلیش و نه به دلیل همجنس گرایی که به دلیل حسادت در عرصه رقابت های سیاسی کشته میشه. رقیبی که از قدرت این آدم میترسه

£££

فکر کردید چرا از 30 سال پیش به این ور، ما نتونستیم این روش رو به کار بگیریم در حالی که به مراتب از اونها قوی تر و بر حق تر هستیم؟

 

نسرین
پيام هاي ديگران ()
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

"این درسته که همه ماها کارهایی کردیم که به خاطرشون شرمنده ایم ولی من میگم کاشکی بیشتر از اینها میکردیم... جدی میگم، کاشکی بیشتر جار و جنجال راه میانداختم و اشتباه‏های  بیشتری کرده بودم، اشتباه‏های درست و حسابی، یعنی واقعاً کارهایی که راستی راستی غلط باشه، ولی عوضش اجازه ندی حوادث تو رو جایی ببرن که دوست نداری."

 

گدا ها همیشه با ما هستند

توبیاس ولف

نسرین
پيام هاي ديگران ()
سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸

 

آب زنید راه را هین که نگار میرسد

م‍ژده دهید باغ را بوی بهار میرسد

چاک شده است اسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد

رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد

غم به کناره میرود مه به کنار میرسد

 

نسرین
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

 

یادتان هست شهره  کاکائو دوست نداشت. دوست نداشت که نه ، حقیقت این بود که لب نمیزد بس که بدش می آمد.

یادم هست یک روزی تصمیم  گرفت از کاکائو خوشش بیاید.  لابد مدام به خودش گفت که از کاکائو خوشش می آید و مدام خورد و فکر کرد که لذت میبرد و باز هم به خودش گفت و ...

 شنیده ام که این روز ها  نه فقط کاکائو میخورد که با لذت هم میخورد و مشتری پرو پا قرص انواع و اقسام شکلاتهای کاکائویی شده

***

این اتفاق جالبی است. این که میتوانی با تصمیم و تلقین از چیزی خوشت بیاید و آن قدر جو گیر بشوی که نه فقط دیگر بدت نیاید که مشتاق و حریص به آن هم بشوی.

کم هم مفید نیست.  حد اقلش این است که یک لذت تازه به لذت های زندگیت اضافه میشود. میتوانی روزهایی که دلتنگی برای خودت یک بسته شکلات بخری و هی بخوری آن قدر که یادت برود که داتنگی.

 اما خوب یک سوالهایی اینجا بی جواب میماند. بالاخره تو از شکلات خوشت می آمد یا نمی آمد؟ یعنی الان که خوشت می آید داری سر خودت را گول میمالی یا آن روزها که خوشت نمیآمد؟ اگر یک روزی دیگر به خودت نگویی که از شکلات خوشت می آید بعد یعنی دیگر خوشت نمیآید؟ یعنی این همه شکلات خوردن در طول سالها ممکن است حالت را به هم بزند؟

***

یک حس عجیبی هست وقتی بلاتکلیفی که آیا از چیز خوشت می آید یا نه.

نسرین
پيام هاي ديگران ()
سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

 

حیف نباشه اعصابتون رو با نوشتن ادامه اون مطلب مزخرف خراب کنم؟

خوب به جاش یک چیز خوب مینویسنم

مینویسم که من این ماه با تشویق یه دوست خوب ناقابل 100 هزار تومن کتاب خریدم همه اش هم رمان

از همه اش مهمتر این که 60 هزار تاش رو دادم به خاطر خرید "در جستجوی زمان از دست رفته" و الان از خوشی دارم بال بال میزنم

***

خنده داره اما گاهی وقتها ساده ترین کارهای زندکی مثل خرید یک کتاب تبدیل میشه به یک پروژه ناممکن

هفته ای که گذشت یک ناممکن از زندگی من حذف شد.

نسرین
پيام هاي ديگران ()
شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧

 

من هفته پیش کارمند نمونه شدم. کلی خندیدیم چون که دیگه از من نامناسب تر برای این عنوان توی شرکت وجود ندارد. اما خوب ظاهرا این متد جواب میده. بخونید و استفاده کنید

□□□

چگونه کارمند نمونه شویم؟

1-    روزی که امتحان ورودی شرکت را میدهید به بغل دستی هایتان تقلب برسانید تا جایی که مراقب جلسه بیاید و شما را که تنها د ختر جمع هستید نصیحت کند که دستت رو بپوشان

2-   چند روز قبل از اعلام نتایج پذیرش زنگ بزنید و کلی سر مدیر امو رکارکنان شرکت داد بزنید و بگوییدکه میدانید این شرکت هم مثل همه شرکتهای دیگر کارمند زن نمیگیرد و تا دلتان میخواهد فریاد های فمینیستی بکشید

3-   روز مصاحبه پررو پررو بروید داخل و وقتی در مورد جریان فوکو از شما سوال کردند بگویید که  اسمش را یادتان نمی آید اما میدانید که پایین صفحه 8 فصل 1 کتاب  ماشین  سِن اسمش را نوشته و میزان توان تلف شده ناشی از جریان فوکو توی هسته ترانس هم طبق  فرمولش با توان 2 فرکانس نسبت مستقیم دارد و هر کسی دلش خواست بیشتر بداند برود کتاب را بخواند.

4-   همان روز مصاحبه وقتی میپرسند اِسپَن تیرهای فشار متوسط چند است یا فلش سیم باید چه قدر باشد با ز هم با اعتماد به نفس بگویید نمیدانید و اصلا هم ناراحت نشوید.

5-   وقتی به شما میگویند که شما را برای پست برنامه ریزی در نظر گرفته اند و آیا حاضرید این کار را انجام دهید و فکر میکنید از عهده اش بر بیایید جواب بدهید که مطمئنا میتوانید چون که در حال حاضر آدمهایی مثل شما دارند این کار را انجام میدهند و اصلا هم خوب انجام نمیدهند.

6-   هفته اول استخدام در شرکت سه روز مرخصی بگیرید. از آن به بعد هم حتما ماهی دو سه روز جیم بزنید و یک روز هم مرخصی ذخیره نداشته باشید.

7-   مانتو سفید نه چندان بلند، شلوار لی و کفش سفید بدون چادر فراموشتان نشود. اگر هم رئیس حراست مِن باب درد دل چیزی به شما گفت حتما قضیه را تا حراست کل استان پیگیری کنید و بروید سایت علما استفتا بگیرید و خلاصه ان چنان قشقرقی راه بیندازید که تا امروزِ روز دیگر مسؤول حراست یک کلمه به شما گیر ندهد.

8-    پایتان به مراسم نماز جماعت و زیارت عاشورای هفتگی اداره نرسد.

9-   مثل اسب کار کنید، تا جانتان در بیاید. نامه ها را در کمتر از 5 ثانیه خودتان تایپ کنید و محل به دبیرخانه ندهید. روزی هزار بار پیگیر نامه ها باشید و اعصاب همه را با برنامه ریزی  خرد و خاکشیر کنید.

10-  ماه سوم کارتان توی شرکت وقتی دو هفته مانده به برگزاری همایش شما به طور ناگهانی مسؤول کمیته علمی و یافتن سخنران از مالزی و آلمان و همچنین مسؤول برپایی نمایشگاه و مسؤول سیستم صوتی و تصویری سالن و مسؤول تنظیم برنامه و تهیه CD و ...  شدید و در عین حال برای هر آبی که میخواستید بخورید باید از رئیستان که سوریه تشریف داشت اجازه بگیرید اوایلش عصبانی شوید اما بعدا حسابی سر مدیرتان داد بزنید و خوب شیر فهمش کنید که معنای تفویض اختیار را نمیداند و تا اعتراف نکرد هم دست بر ندارید.

11-  توی قضیه همایش وقتی مقاله رقیب رئیستان خیلی خوب بود و شما مسوول کمیته علمی بودید و زورتان به رئیستان نرسید که آن مقاله را توی همایش بگنجانید، بعدا خیلی راحت اعتراف کنید که تحت فشار رئیستان بوده اید و  اجازه بدهید روال کار چنان  پیش برود که رئیستان تا مرز بازخرید شدن هم برسد و بعدش هم 8 ماه مرخصی بگیرد و با حال و احوال زار برود خانه نشینی آخرش هم دست از پا درازتر برگردد سر کارش.

12- در مدت مرخصی هشت ماهه رئیستان با رقبای او به بهترین شکل ممکن کار کنید و همیشه هم تحسینشان کنید و بگویید که در شرکت تنها فرد قابل اطمینان یکی از همین رقباست.

13- رئیستان که برگشت اصلا به روی مبارکتان نیاورید و تا میشود دم دستش پیدایتان نشود و تا دنبالتان نفرستاد نروید سراغش

14- هر وقت هم که سراغ رئیس رفتید یادتان باشد حتما به او گوش زد کنید که از او خوشتان نمی آید و سیاست هایش را دوست ندارید و  حرفهایش غلط است و بی منطق است و . . .

15- تا میتوانید با گروه کوه تک و تنها  بروید کوه و با همه گرم بگیرید و اصلا هم محل سگ به حراست نگذارید. یواشکی با سایر بر و بچ (میتوانند مذکر هم باشند) جشن تولد بگیرید با عکس و کیک و هدایای جالب مثل عطر مشهدی یا لاک یا ماشین پلاستیکی و . . .

16- وقتی رئیستان موفق شد مدیر عامل شرکت را کله پا کند و جشن پیروزی گرفت زود با بر و بچ جمع شوید و مدیر عامل در حال رفتن را اساسی تحویل بگیرید و مطمئن هم باشید خبر به گوش رئیستان میرسد.

□□□

 خوب این طوری تازه دو سال از 4 سال عمرتان در شرکت تلف شده، کلی کار دیگر هم هست  که وقت ندارم بنویسم باشه پست بعدی

منتظر باشید

 

 

نسرین
پيام هاي ديگران ()

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

مداد رنگي
يک ايراني درآمريکا
عابر پياده
متولد دوم بهمن
دست نوشته های یک پزشک
خواب ابریشم
ماه نو
ساز نو، آواز نو
یک وحید
به آهستگی
از زبان ديگران
شمال از شمال غربي
بافته ها مشوش یک مست
فروغ
خواب زمستاني
قصه هاي من و كتابام
جايي براي زندگي
فصل سرد
نسيم خوشبختي
به همین سادگی
همین الان خوب باش
سخنگاه
وقتي نيست
تنهايي دونده دو استقامت
خانه به دوش
داد بي داد
هر كس به اندازه خدايي است كه به آن ايمان دارد...
مريمي
نفرين ابدي بر خواننده اين برگ ها
پرومته
____________________
توكاي مقدس


___________________
فصل فاصله_محمد رضا تركي
عشق عليه السلام _علي رضا قزوه
اتفاقا ما_علیرضا سپاهی
سالهاي تاكنون_عبدالجبار كاكايي
خيالهاي شهري _سيد ضياءالدين شفيعي
گندم و بلدرچين_سيد اكبر مير جعفري

_________________
سوره مهر
انجمن شاعران ایران
ادبستان

_________________
وب سايت سيد محمد خاتمي






خانه
آرشيو
پست الكترونيك
پرشين‌بلاگ




  RSS 2.0  



www.flickr.com


Enter your email address below to subscribe to teshne_hastam!


powered by Bloglet